داستان پاییز

داستان پاییزReviewed by مهربانو on Nov 3Rating:

دیروز سر به آسمان بلند کردم و دیدم که باد تازیانه به دست به سوی ابرها می رود و ابرها از ترس به یکدیگر پناه برده بودند .اما دل باد به رحم نیامد و تازیانه را به تن ابرها کوفت صدای ناله ابرها تمام فضای آسمان را پر کرد . و آنقدر بر آنها کوفت تا تن سپید زیبایشان نیلی گشت . ابرهابیشتر به هم نزدیک شدند و با رفتن باد از ته دل گریستند. آنقدر گریستند که دل برگها هم به رحم آمد و برای اینکه قطرات اشک آنها روی زمین تنها نباشد برگها هم به زمین ریختند. اما برگها نیز قبل از اینکه به زمین بیایند با خود اندیشیدند که این هبوط دفتر آخر است و اگر زیر پای عابران لِه شوند و هیچ کس صدایی از آنها نشنود تا ابد به یاد هیچ کس نخواهند ماند به همین خاطر تصمیم گرفتند تا همه به یکرنگ دربیایند تا شناخته نشوند و همه خشک ِ خشک شوند تا هنگامی که عابران بر روی آنان پا می گذارند هم نوا با ابرها فریاد سر بدهند.

اینکه گفتم حرف ابر و باد نیست

فصل رویایی من پاییز است

مطالب مرتبط :

بازنشر مطالب سایت «مجله اینترنتی مهربانو» با ذکر منبع و لینک به سایت مجاز مي باشد.


  • بدون نظر در “داستان پاییز”

    اضافه کردن نظر